اَمل AMOL

ََاَمل شهری سرسبز در استان مازندران با پیشینه عظیم تاریخی

خاطرات مدرسه 2

اذامه مطلب

+   یداله اسدی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

خاطرات مدرسه

سال 45 بود که مادرم از طریق پسر عموی مادریش آقا میرزا سیف جوادی منو در مدرسه جلالی برای کلاس اول ثبت نام کرد. مدرسه جلالی در محله نیاکی قرار داشت .از وسط محله نیاکی خیابانی منشعب میشه بطرف امامزاده ابراهیم که مدرسه جلالی درست ابتداء این خیابان چسبیده به سه راهی قرار داشت .مدرسه استیجاری بود و الان وجود ندارد و تخریب شده است . آن موقع مدرسه برایم خیلی ترسناک بود . دانش آموزان کلاس پنجم و ششم همه شان مرد بودند و ریش و سبیل داشتند و من کلاس اولی در مقابل آنها فنجانی بودم در مقابل فیل . صحنه فلک بستن این بچه ها در سر صف هنوز هم که هنوزه در ذهن من است و پاک نشده است و جزو خاطرات تلخ دوره مدرسه ام میباشد. ناظم مدرسه آقای رودگر بود ، آدمی لاغر و کشیده و بسیار خشک و بدون انعطاف ،با ترکه تر در دست و همیشه هم چندتا از این ترکه های تر بعنوان زاپاس در دفتر در اختیار داشت ، در بین صفوف دانش آموزا حرکت میکرد و کوچکترین بی انظباطی که میدید آن شاگرد یا همان دانش آموز امروزی را میکشید بیرون و با همان ترکه تنبیه میکرد . کلاس اولی ها که این صحنه ها را میدیدند از ترس خودشان را خیس میکردند.معلم ها هم مجهز به ترکه بودند و در کلاس تنبیه میکردند. این ترکه ها را معمولا بچه دانش آموزان ساکن دهات می آوردند . از دهات اطراف آمل دانش آموز زیاد داشتیم . تو مدرسه از آقای رودگر همه میترسیدند و ازش حساب میبردند ما که جزء کلاس اولیها بودیم سعی میکردیم اضلا تو مسیرش قرار نگیریم .      

+   یداله اسدی ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

آرش کمانگیر

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

 شنبه 23 اسفند 1337
سیاوش کسرائی

+   یداله اسدی ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

سیر تحول قوانین خانواده در ایران

تشابه اسمی دو لایحه‌ی "حمایت از خانواده" متعلق به دو دوره تاریخی باعث شد تا نگاهی داشته باشیم به قوانین مربوط به خانواده از سال ۱۳۴۶ تا امروز یعنی ۳۰ سال پس از رخداد انقلاب اسلامی ایران.

چگونگی شکل‌گیری قانون حمایت از خانواده پیش از انقلاب


از سال ۱۳۳۶ کمیته حقوقی سازمان غیردولتی «جمعیت راه نو» به ریاست مهرانگیز دولتشاهی، اولین سفیر زن ایران، نوشتن پیش‌نویس قانونی را آغاز کرد که ده سال بعد، با اندک تغییراتی، به نام قانون حمایت از خانواده به تصویب مجلس شورای ملی رسید.

با تصویب این قانون در سال ۱۳۴۶ و تکمیل آن در سال ۱۳۵۳ امور مربوط به ازدواج و طلاق از دستور کار دادگاه‌های مدنی خارج و در اختیار دادگاه‌های جدیدی با نام دادگاه خانواده قرار گرفت. همچنین طلاق از حق انحصاری مردان خارج و تصریح شد که زن و مرد هردو در شرایطی می‌توانند از دادگاه تقاضای طلاق کنند. این قانون همچنین شرایط ازدواج مجدد برای مردان را نیز بسیار محدودتر از پیش کرد.
آنگونه که مهرانگیز دولتشاهی در خاطراتش می‌گوید، در آن زمان نیز روحانیان از مخالفان سرسخت این قانون بودند. به گفته‌ی وی وقتی لایحه‌ی قانون حمایت از خانواده تقدیم مجلس شد، بسیاری از نمایندگان با آن مخالفت کردند و دلیل این مخالفت‌‌ها نیز تضاد برخی از مواد لایحه با نص قرآن و در نتیجه ترس از مخالفت‌های گسترده روحانیون بود.
مهرانگیز کار حقوق‌دان می‌گوید، این قانون اگر هم می‌خواست نمی‌توانست موازین شرعی را زیر پا بگذارد: «ما اصلا نمی‌توانیم بگوییم که وقتی قرار شد که قانون حمایت از خانواده در سال ۱۳۴۶ و بعد از آن در سال ۱۳۵۳ به صورت تکمیلی از تصویب بگذرد، نظر و اراده براین بود که شرع را زیر پا بگذارد. به‌هیچ‌وجه این‌ طورنبود و اساسا من باید بگویم که اگر می‌خواستند هم نمی‌توانستند. برای این‌که در آن هنگام هم، درست است که حکومت دینی نبود، ولی حکومت پایه‌های دینی هم داشت و اپوزیسیون حکومت بعضا دینی بودند و فقهایی بودند که بسیاری از سیاست‌های دوران پهلوی را نمی‌پسندیدند. اینها همواره آمادگی داشتند که به شدت اعتراض کنند».

البته یکی دیگر از دلایل مخالفت‌های گسترده با قانون حمایت از خانواده در سال ۱۳۴۶ این بود که هم‌زمان با لایحه‌ای که مهرانگیز دولتشاهی و گروهی دیگر از حقوقدانان به مجلس شورا داده ‌بودند، مهرانگیز منوچهریان نماینده مجلس سنا نیز لایحه دیگری را آماده و در اختیار نمایندگان سنا گذاشته بود. این لایجه بسیار مترقی‌تر و تندتر از لایحه مطرح در مجلس شورا بود و به همین دلیل نیز بهانه‌ای به دست مخالفان داد تا با قانون حمایت از خانواده به طور کلی مخالفت کنند.
با وجود تمامی این مخالفت‌ها این قانون در سال ۱۳۴۶ به تصویب رسید و لوایح متمم آن نیز در سال ۱۳۵۳ از تصویب نمایندگان مجلس شورا گذشت.

لغو قانون حمایت از خانواده پس از انقلاب

اما در نخستین روزهای پس ازپیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ رئیس دفتر امام خمینی اعلام کرد: «قانون حمایت از خانواده به دلیل اینکه خلاف اسلام است، ملغی اعلام می‌شود». (کیهان، ۷ اسفند ۱۳۵۷)
پس از این تاریخ دادگاه‌ها در یک خلاء قانونی بلاتکلیف ماندند، زیرا که به جای قانون ملغا شده هیچ قانون دیگری وجود نداشت. خانم کار می‌گوید: «وقتی اعلام شد که براساس پاسخ به یک استفتاء ازامام خمینی، قانون حمایت از خانواده ملغا شده است، بعد از آن، این گونه نبود که فورا این قانون بی‌اعتبار بشود. خیلی تبعات داشت و سرانجام هم شورای نگهبان بود که قانون حمایت از خانواده را ملغی‌‌الاثر اعلام کرد».

اما سرانجام شورای انقلاب در سال ۱۳۵۸ طی لایحه‌ی تشکیل دادگاه‌های مدنی خاص، بخش مربوط به طلاق قانون حمایت از خانواده را کاملا نسخ کرد.

مهم‌ترین دستاورد قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۴۶ برای زنان، تبدیل طلاق از یک امر خصوصی به یک موضوع حقوقی بود. تا قبل از تصویب این قانون، مرد هروقت که می‌خواست می‌توانست همسر خود را بدون مراجعه به دادگاه طلاق دهد. اما این قانون شرایطی را به طور یکسان برای زن و مرد قرار داده ‌بود که تحت این شرایط هریک از طرفین می‌توانست از دادگاه تقاضای طلاق کند.
با نسخ این قانون توسط شورای انقلاب در سال ۱۳۵۸ تنها مرجع باقی ‌مانده، قانون مدنی خاص مصوب سال ۱۳۱۴ بود که به موجب ماده ۱۱۳۳ آن «مرد می‌تواند هر وقت بخواهد زن خود را طلاق دهد». در حقیقت با لغو قانون حمایت از خانواده، قانون به عقب بازگشت.
بالاخره پس از پیگیری فراوان حقوق‌دانان و فعالان اجتماعی و زنان، این ماده در سال ۱۳۸۱ اصلاح شد و در آن تصریح شد که مرد تحت شرایط مقرر در قانون می‌تواند همسر خود را طلاق دهد. در تبصره‌ی این ماده نیز شرایطی برای درخواست طلاق از سوی زن مقرر شد، بدین ترتیب که اگر زن در «عسر و حرج» باشد می‌تواند از دادگاه تقاضای طلاق کند. اثبات این «عسر و حرج» نیز بر عهده دادگاه‌ه گذاشته ‌شد. همچنین از آن زمان مقرر شد که زن می‌تواند شرایطی را در هنگام عقد قرار دهد اما به شرط آنکه این شرایط خلاف حقوق مرد نباشد.
یکی دیگر از مواد قانون حمایت از خانواده قبل از انقلاب ایجاد محدودیت برای ازدواج مجدد مردان بود. مطابق این قانون اگر مردی بدون رضایت همسر اول ازدواج مجدد می‌کرد، به شش ماه تا یکسال حبس محکوم می‌شد. همچنین برای عاقد و همسر دوم نیز مجازات در نظر گرفته‌شده ‌بود. علاوه بر اینها زن اول می‌توانست حتی غیابی از شوهر خود طلاق بگیرد.

اما شورای نگهبان در سال ۱۳۶۲ مجازات عاقدی را که ازدواج مجدد مرد را بدون اجازه‌ی دادگاه ثبت کند، غیر شرعی اعلام کرد. لایحه جدید حمایت از خانواده که طرح آن جنجال زیادی برانگیخت، و اجازه‌ی همسر اول برای ازدواج مجدد مرد را نیز برداشت

شاید بتوان یکی از با اهمیت‌ترین مواد قانون لایحه حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ را که کمتر بدان اشاره شده، دادن حق ولایت به مادر دانست. مطابق شرع ولایت فرزند، حق مطلق پدر و جد پدری است و چون حقی است که از سوی خدا اعطا شده قابل سلب نیست. بر اساس همین حق است که مطابق ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی کنونی، اگر پدر یا جد پدری فرزند را بکشد از قصاص معاف است.

از نظر حقوقی "ولایت" شامل تصمیم‌گیری در مورد امور مهم زندگی مثل امور مالی، تحصیلی، ازدواج و... می‌شود. بنابراین مطابق قوانین اسلامی، مادر حق دخالت در اینگونه امور فرزندش را ندارد.

اما قانون حمایت از خانواده در سال ۱۳۵۳ به طرزی بسیار ظریف و جنجال‌گریز، مادر را با جد پدری برابر کرده و مقرر داشته ‌بود که در صورت فوت و یا ابتلای به جنون پدر، مادر یا جد پدری حق ولایت بر فرزند را دارند.

در آن زمان این یک اقدام بسیار تازه و کاملا در جهت ارج‌گذاشتن به حقوق انسانی زن بود، هر چند که یک اقدام ناتمام بود، ولی برای اولین‌ بار بود که مادر را در کنار جد پدری قرار می‌دادند. تا پیش از آن هرگز این اتفاق نمی‌افتاد، برای آن که در قانون مدنی، همانطور که در حال حاضر هم هست، پدر و جد پدری ولی قهری هستند.

محدود کردن حق حضانت مادر پس از انقلاب

غیر از حق ولایت، قانون قبل از انقلاب در مورد حق حضانت یا سرپرستی نیز بهتر از قوانین فعلی بود. بر اساس این قانون، حق سرپرستی یا حضانت کودک بعد از طلاق توسط دادگاه تعیین می‌شد. دادگاه موظف بود در این مورد با مددکار اجتماعی مشاوره کرده و «مصلحت طفل» را در نظر بگیرد.

پس از انقلاب، این قانون به این صورت تغییر کرد که حق حضانت دختر پس از طلاق تا هفت سالگی و پسر تا دو سالگی در اختیار مادر خواهد بود و این حق در صورت ازدواج مادر از بین خواهد رفت. با پیگیری فراوان حقوق‌دانان و فعالان زن و البته بعد از حادثه مرگ آرین گلشنی این قانون تغییر کرد.

تأثیر مرگ دختر ۹ ساله بر قانونگذاری

آرین گلشنی دختر ۹ ساله‌ای بود که در اثر شکنجه‌های پدر و برادر ناتنی‌اش کشته‌شد. دادگاه بعد از اینکه این دختر به هفت سالگی رسید، حضانت وی را بدون تحقیق به پدری که مجددا ازدواج کرده و خود فرزندانی از همسر دومش داشت داده ‌بود. مرگ آرین و اعتراضات فراوان وکیل او و تلاش‌های انجمن حمایت از حقوق کودکان سرانجام باعث شد تا در سال ۱۳۸۱ مجلس شورای اسلامی اصلاحیه‌ی قانون حضانت را تصویب کند.

به موجب این اصلاحیه حضانت کودک پس از طلاق صرف‌نظر از جنسیت او تا هفت سالگی با مادر و پس از آن با پدر خواهد بود. البته شورای نگهبان این ماده را به دلیل مغایرت با قوانین شرعی رد کرد اما این قانون به مجمع تشخیص مصلحت نظام رفت و در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۸۲ توسط این مجمع به تصویب رسید.

قانون ۱۳۵۳: سن ازدواج دختر ۱۸ سال

یکی دیگر از مواد قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ ، ماده ۲۳ بود. مطابق این ماده قانونی حداقل سن ازدواج برای دختر ۱۸ سال و برای پسر ۲۰ سال تعیین شده بود. البته در قانون آمده ‌بود که اگر در شرایط خاصی قرار بر ازدواج دختری زیر ۱۸ سال باشد، باید به درخواست دادستان و گواهی پزشکی قانونی مبنی بر بلوغ کامل وی، اجازه از سوی دادگاه صادر شود و در این صورت نیز سن دختر نباید کمتر از ۱۵ سال باشد.

قانون ۱۳۶۱ و ۱۳۷۰: سن ازدواج دختر ۹ سال و کمتر

نمایندگان اولین دور مجلس شورای اسلامی در سال ۱۳۶۱، ماده ۲۳ قانون حمایت از خانواده را مغایر شرع دانسته و آن را بدین صورت اصلاح کردند: «ازدواج قبل از بلوغ شرعی ممنوع است». سن بلوغ شرعی نیز برای دختر ۹ سال و برای پسر ۱۵ سال تمام قمری ذکر شد.

در سال ۱۳۷۰ قانونگذاران تصویب کردند: «عقد نکاح قبل از بلوغ با اجازه‌ی ولی به شرط رعایت مصلحت مولی علیه صحیح می‌باشد». یعنی پدر یا جد پدری (ولی) می‌توانند حتی قبل از ۹ سالگی نیز دختر خود را شوهر دهند.
این طرح نیز با مخالفت‌ها و اعتراضات فراوان طرفداران حقوق کودک و زنان روبرو شد تا بدانجا که سرانجام در سال ۱۳۸۱ مجلس شورای اسلامی طرح جدیدی را تنظیم کرد که به موجب آن سن ازدواج برای دختر ۱۵ سال و برای پسر ۱۸ سال تمام شمسی تعیین شد و به تصویب رسید. شورای نگهبان، این مصوبه را خلاف شرع تشخیص داد.

سرانجام با طرح موضوع در مجمع تشخیص مصلحت نظام، این مجمع، ماده را بدین صورت تصویب نمود: «عقد نکاح دختر قبل از رسیدن به سن ۱۳ سال تمام شمسی و پسر قبل از رسیدن به سن ۱۵ سال تمام شمسی منوط است به اذن ولی به شرط رعایت مصلحت با تشخیص دادگاه صالح».

گذشته از قوانین مربوط به خانواده، در قوانین جزایی قبل از انقلاب نیز بسیاری از مواد موجود در قوانین کنونی وجود نداشت. مثلا دیه‌ی نقص عضو اصلا وجود نداشت و بنابراین نیمه بودن دیه زن نسبت به مرد هم موضوعیت نداشت. قبل از انقلاب قانون مجازات عمومی وجود داشت که البته در آن حبس پیش‌بینی شده بود، اعدام پیش‌بینی شده بود، شلاق در یک مورد خاص پیش‌بینی شده بود، ولی به‌هیچ وجه احکامی مثل سنگسار و یا قطع اعضای بدن وجود نداشت.


مجازات سنگسار برای زنای محصنه (رابطه جنسی مرد یا زن متاهل با فردی غیر از همسر) در قوانین قبل از انقلاب وجود نداشت و بلحاظ تاریخی نیز این مجازات در هیچ دوره‌ای در کشور ایران وجود نداشته‌است و اساسا در تاریخ تحولات قضایی ایران هرچه بگردیم در جایی پیدا نمی‌کنیم و برحسب آنچه تا بحال به آن دست پیدا کرده‌ایم، آخرین سنگساری که انجام شد در امپراتوری عثمانی انجام شد و در خاک ایران ما الفت و انسی با چنین مجازاتی نداشته‌ایم.

البته باید توجه داشت که قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ و قوانین مدنی آن زمان نیز با معیارهای کنونی حقوق بشر مشکل داشت. مثلا یکی از مواد قانونی مربوط به قوانین جزایی در قبل از انقلاب ماده ۱۱۷۳ قانون مجازات عمومی بود که در زمان رضاشاه به تصویب رسیده و همچنان پابرجا بود. مطابق این ماده اگر مردی همسرش را با یک مرد غریبه در یک فراش ببیند (در حال هم‌آغوشی) و هردوی آنها را بکشد، از مجازات اعدام معاف است.

این قانون هم‌اکنون تحت عنوان ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامی اجرا می‌شود که مقرر داشته، هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با مردی دیگر مشاهده کند، می‌تواند در همان حال زن را به قتل برساند.

و یا در مورد حق ولایت مادر که بدان اشاره شد، در قانون مصوب سال ۱۳۵۳ نیز آمده ‌بود که در صورت ازدواج مادر، این حق از وی سلب می‌شود. در حقیقت می‌توان گفت که قانون حمایت از خانواده‌ی قبل از انقلاب، شروع یک حرکت بود، حرکتی که اگر رشد میکرد شاید تا به حال قوانین مربوط به زنان و کودکان در ایران همپای کشورهای پیشرفته‌ی دنیا میرسید. و تا حالا ما به یک برابری حقوقی در امر نکاح و طلاق و امور مربوط به فرزندان رسیده بودیم.


+   یداله اسدی ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

شروعی دوباره

خیلی وقت بود نرسیدم مطلبی بنویسم و ارسال نمایم .

خیلی از دوستان پیام گذاشتن و واقعا شرمنده ام کردند.با خودم گفتم باید بنویسم که نوشتن از نانوشتن بهتر است .به امید اینکه بتوانم بر نتوانستن هایم غلبه کنم .

و دوباره مینویسم .

+   یداله اسدی ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

عید مبعث مبارک

عید سعید مبعث بر همه رهروان رسول مکرم اسلام و مسلمین جهان مبارک

+   یداله اسدی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

علی ای همای رحمت

ولادت با سعادت مولای متقیان امام علی (ع ) برعموم مسلمین و رهروان راه

آن حضرت و روز پدر مبارک باد . 

+   یداله اسدی ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

این همه هزینه برای چی ؟

                              بسم الله الرحمان الرحیم

بنده از سال 56 وارد مسایل سیاسی شدم ، بلحاظ اینکه در دبیرستان طبری مشغول تحصیل بودم ، در شرایط زمانی و مکانی آن موقع ، عدم ورود به مسایل سیاسی اجتناب ناپذیر بود . سال 57 هم مصادف با سال اخذ دیپلم ما گردید و در تمامی صحنه های انقلاب در آمل حضور داشتم .

در خرداد 57 با اتمام سوم متوسطه برای کار و تامین گوشه ایی از مخارج خانواده که پر عاِیله بودیم ، با شروع تابستان به آبعلی مهاجرت و در شرکتهای پیمانکاری ساختمانی بعنوان کارگر کار و روزی 60 تومان حقوق میگرفتیم . در طول مسیر جاده هراز دهها شرکت پیمان با وزارت راه داشتند و همه هم بدنبال استخدام کارگر بودند و یاد ندارم در تابستان دانش آموزی بیکار مانده باشد.جمعه ها تعطیل بودیم و معمولا به تهران می رفتم و پاتوق مان مسجد امام حسین در میدان امام حسین فعلی بود . کتب مذهبی هم زیاد میخریدم و شبها و اوقات فراغت را به مطالعه میگذراندم و دائمأ یاداشت میکردم .ماه مبارک رمضان از نیمه دوم مرداد 57 شروع و روز 13 شهریور مصادف با عید فطر بود که من برای نماز عید فطر راهی تهران شدم و به نزدیکی عباس آباد رسیدم دیدم که سیل جمعیت دارند از نماز برمیگردند و من هم به همان سیل خروشان پیوستم و این اولین حضور من در یک راهپیمایی بزرگ بر علیه رژیم ستم شاهی بود و در همان روز مردم قرار روز 16 شهریور گذاشتند در جاده قدیم شمیران که روز پنج شنبه بود و من از کارم زدم و شرکت کردم و در آن راهپیمایی عظیم شعار مرگ بر شاه علنی شد و باز هم در همان روز مردم قرار راهپیمایی روز 17 شهریور را مقابل دفتر آیت اله نوری در میدان ژاله گذاشتند و من آن شب را در تهران منزل یکی از بستگان ماندم و صبح به میدان ژاله رفتم . مسیرهای منتهی به میدان را گاردیها بسته بودند و تونستم از کوچه پس کوچه ها خودم را به جمعیت برسانم و وسط خیابان شهباز و دقیقأ روبروی کارخانه برق مستقر بودیم و مردم لحظه به لحظه به جمعیت اضافه میشد و از جمعیت داخل خیابان ژاله و فرح آباد خبر نداشتیم . حول و حوش ساعت ده و نیم ، یازده بود که حلقه محاصره تنگ شد و نفربرهای حامل گاردیها راهای ورودی را کاملأ بستند و فضای رعب و وحشت حاکم شد . گاردی ها با بلندگو دستی مردم را دعوت به متفرق شدن میکردند و مردم هم توجه ایی نداشتند و تیراندازی شروع شد و بعضی ها داد میزدند نترسید مشقی و اینکه هوایی میزنند و بعضی ها که رو زمین خوابیده بودند برخاستند و شعار میدادند و یک ربعی گذشت تا اینکه دیدم گاردیها به زانو نشستند و هدف گرفتند و فرمان تیر صادر شد و در چشم بهم ردنی دیدم مردم در کنارم مثل برگ خزان افتادند ، از همه طرف گلوله می آمد و بوی باروت تمام فضا را گرفت خون بود که در کف خیابان و روی آسفالت داغ در جریان افتاد و صدای ضجه و ناله و شیون از مرد و زن به هوا برخاست .خودم را سینه خیز کشوندم تا به جوی آب کنار خیابون شهباز رسوندم و در داخل کانال آب خوابیدم و بعد از من چندین نفر هم خودشان را به داخل کانال و روی من انداختند و من زیر مانده بودم و نزدیک بود خفه بشم . با قطع تیراندازی از داخل کانال با سر و کله شکسته و لباسهای خونین در اومدیم و با کمک مردم در خانه یکی از اهالی پناه گرفتیم و با چشم خودم دیدم که چگونه شهدا را پشت کامیون های ریوی ارتش می انداختند و میبردند و کاری هم از دستمان بر نمی آمد.

با شروع مهر و آغاز سال تحصیلی آمل اولین شهری بود که مردم اداره شهر را خودشان در دست گرفتند و شهربانی و ژاندارمری خلع سلاح شد و شبها نگهبانی میدادیم و روزها هم در توزیع نفت در محلات مشغول بودیم تا انقلاب پیروز شد.

بعد از پیروزی انقلاب غائله های مختلف را داشتیم که من خودم از سال 58 در کردستان حضور داشتم تا سال 60 و در غائله آمل مقابل جنگلیها جنگیدم و در جنگ نیز دو سال داوطلبانه در تمامی جبهه ها حضور داشتم و شدیدأ مجروح شدم و یاران زیادی در عملیاتهای مختلف در کنارم شهید شدند و در جهاد شبانه روزی کار کردیم تا بحمداله توانستیم در کشور امنیتی برقرار و سازندگی داشته و وضعیت از آن دوران شاهنشاهی به این وضع قابل قبول فعلی برسانیم .

اما در تعجبم که چگونه یک شبه تمام دستاوردهای نظام زیر سوال میرود و به راحتی  دوستانمان را تبدیل به منتقد و منتقدین مان را به مخالف و مخالفین را  دشمن مینمائیم . واقعأ خیلی هنر میخواهد در یک روز از نیروی هزاران جوان شیفته انقلاب ونظام جوانانی سرخورده و بی انگیزه بسازیم.آیا درست است که بگفته آقای دکتر علی مطهری نماینده مردم تهران در مجلس افرادی از دل این نطام  برای دستیابی به قدرت تمام اصول را زیر پا بگذارند و با هر وسیله ایی بخواهند در مسند بمانند .

آیا واقعأ قدرت این همه ارزش دارد که دستاوردهای شبانه روزی فرزندان نظام که بنده کمترین آنان هستم در طول سالیان متمادی انقلاب به سخره گرفته و اینگونه به اذهان القا شود که تمامی کوشش و تلاش نسل ما در جهت تحکیم پایه های رانت خواران و زراندوزان و طلحه ها و زبیر های دوران صرف گردیده و نابود شده و در واقع خسرالدنیای والاخره شدیم.

این همه هزینه برای چی و برای کی ؟              

+   یداله اسدی ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir