هزار سنگر
امروز داشتمه در ویکی پدیا سیر کردمه و از اونجه بوردمه ویکی پدیای مازرونی که البته از شه همشهریان عزیز و هم استونیهای نازنین خوامه حتما سری به این سایت و تلاش برای بالا بوردن مطالب این سایت بزنند و عکس میدان هزار سنگر آمل مزین صفحه اول این سایت بییه که من به امانت با ذکر ماخذ و منبع قرض بیتمه تا انشاالله شما ره خوش بی یه .
موجستمه موقاومت که میدون هزارسنگر آمل دله بساتنه تا آمل جنگ و اون روز ِاتفاقون ره مردم ِیادبیارن.
آمل جنگ دله اتا گروه به ایسم سربدارون آمل ره حمله هاکردنه و خاستنه اونجه ره بَیرن تا کمکم بتونن کُل ایران ره شه دست دمبدن.
تالارپشت
با عبور از مسیر جاده فیروزکوه بعد سه ساعت و نیم طی طریق به قائمشهر رسیدیم و این شهر که روزگاری شهر اول نساجی کشور و بزرگترین شهر کارگری ایران بود حال و روز گذشته را نداشت و صنعت نساجی و چتائی کشور بر اثر هجوم واردات بی رویه زمینگیر شد و از رونق افتاد و کارگران همه بازخرید و بیکار . قائمشهر حال و هوای سابق را نداشت و این دردناک است.
باری در بدو ورود به قائمشهر به یاد حیدرعلی و روستای تالارپشت افتادم . برادر بسیار دوست داشتنی ام جناب آقای حیدرعلی رحیمی تالارپشتی یار و همرزم دوره سربازی و جبهه ام که از سال 58 با ایشان مانوس هستم و در روستای تالارپشت در نزدیکی کیاکلا ساکن است و زندگی میکند. تالارپشت روستائی بزرگ و بسیار زیبا و دل انگیز است و در اردیبهشت که باغاتش مملو از درختان مرکبات میباشد بوی بهارنارنج غوغا میکند. به بچه ها گفتم موافق هستید زنگی به حیدر بزنم و اگر هستند بریم تالارپشت و دیداری تازه کنیم که همه موافقت کردند و تماس گرفتم و اتفاقا حیدر خونه بود و ما هم مسیر رو عوض کردیم و سمت کیاکلا راهی شدیم و به تالارپشت رسیدیم ،چقدر تالارپشت با گذشته تفاوت داشت،روستا خیلی بزرگتر و گسترده تر شده و خیابان کشی و آسفالت و خیابانها و کوچه ها دارای تابلوی نام و خانه ها دارای پلاک و از آب لوله کشی و برق و گاز و تلفن بهره مند شدند. بعد از چندین سال دیدار حیدر برایم بسیار شیرین و جذاب بود.بالاخره به خانه اش رسیدیم و با آغوش باز از ما استقبال کردند.حیدر بازنشست شده و بچه هاش دانشگاهی و دبیرستانی بودند.حال و هوائی تازه کردیم و یاد گذشته زنده شد و برادرش آقا یوسفعلی به دیدارمان آمد و تا غروب گفتیم و مرور خاطرات شد.
جاده فیروزکوه
سالهاست که عمر من در این کلانشهر میگذرد و همیشه هم سعی کردم از اینجا نقبی به گذشته بزنم .آخرین باری که به آمل رفتم اواخر اردیبهشت بود یعنی فصل بهار نارنج ،از جاده فیروزکوه رفتم ،سالها بود که از این جاده استفاده نکرده و رفت و آمدی نداشتم. جاده فیروزکوه و مناظرش برام خیلی تازگی داشت . اطراف دماوند همه تبدیل به ویلاهای ییلاقی شد و خوش نشینها از تهران تمام آن باغات و دشتهای سرسبز مشاء و آبسرد و دامنه های مابین امامزاده هاشم تا دماوند را تصرف و تبدیل به باغشهر کردند.فیروزکوه هم نسبت به گذشته تغییرات زیادی داشت و کمی صنعتی شده و از آن رمه های عظیم و بیشمار گوسفند در دشت و دامنه اش خبری نبود. فیروزکوه یک زمانی قطب دامداری کشور بود و لبنیاتش بسیار خوشمزه و عالی بود که فکر میکنم الان آن کره و پنیر و سرشیر و خامه محلی گیر خودشان هم نمیاد ، تا چه رسد به تهرونیها.حیف و صد حیف که با توسعه شهرها و صنعتی شدن ما باید چیزهای با ارزشی را فدا کنیم و از دست بدهیم ، مثل طبیعت زیبا و روستاهای آباد و سرزنده و محیط زیست پاک و پاکیزه را و حتی انسانیت خویش را نیز فدا کردیم و چی بدست آوردیم ، دلمردگی و افسردگی و کسالت و بیحالی و بی عاطفگی . صفا و صمیمیت را دادیم و دوز کلک گرفتیم.
بعد از فیروزکوه و عبور از گردنه گدوک که همیشه در اونجا احساس سرما بر انسان غالب است و اگر توام با باد باشد دردسر ساز میگردد ، مازندران نمایان میشود با پوشش گیاهی سبز و جنگلهای تنک که تبدیل به انبوه میشود.خط آهن زیبائی خاصی به جاده میدهد،بخصوص آنجائی که چند طبقه شده و مارپیچ از بالا به پائین آمده و از این تونل در میاد وبه تونل بعدی وارد میشود.به ورسک که میرسی اوج هنر و زیبائی را در معماری پل ورسک میبینی و مسحور میشوی پلی بدون بتون مسلح با آن ارتفاع و طول و عرض و سالیان سال محل عبور قطار باری و مسافری بود.واقعا آن خط آهن و آنهمه تونل و پلهای متعدد بخصوص پل ورسک را با آن منابع اندک دهه 1310 را همت و اقتدار رضا شاه ساخت نه نیروی دیگر چرا که ما با این منابع مالی عظیم حاصل از فروش نفت و امکانات و تجهیزات امروزی با صرف میلیاردها تومان هزینه در طی حدود ده سال نتوانستیم تونل کندوان را بازسازی و بهسازی نمائیم و با احداث جاده کنار گذر و بستن تونل و طولانی کردن مسیر جاده چالوس درصدی از شاهکار رضا شاه را انجام ندادیم برای اینکه آن همت و اقتدار را نداشتیم.
جاده در امتداد رود تالار ادامه دارد و با عبور از پل سفید و زیرآب و شیرگاه به قائم شهر میرسی ،شهری که زمانی قطب صنعت استان بود و بعنوان شهری کارگری شناخته میشد ، اما امروز باید خون گریه کنی ،چون از آن کارخانجات بزرگ نساجی شماره یک و شماره دو و گونی بافی و غیره چیزی باقی نمانده و پارچه چینی و کره ائی و ژاپنی و اندونزی و تایلندی بازار کشور را تسخیر و کارگران ما را بیکار کرده است.صنعت نساجی کشور چنان زمین خورد که دیگر نمیتواند برخیزد.آنروزی که قانون حمایت از صنایع را در شورای انقلاب تصویب میکردند فکر نمیکردند این قانون صنایع کشور را نابود نماید و امروز اگر حمایت دولت از صنایع خودروسازی کشور برداشته شود این صنعت نیز به سرنوشت صنعت نساجی دچار میگردد.
بگذریم که نگفتن اش بهتراست........................................
کوچه -فریدون مشیری
بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
درنهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آید: تو به من گفتی:
- از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن.
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت بنگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی ازاین شهر سفر کن!؛
با تو گفتم: حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم،نه گسستم.
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم؛!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
از رابعه
یکی آتش یکی اشک و یکی خون
رابعه 5
نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:
که: «جانا تا کیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز
زشوقت پیرهن بر من کفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد»
چند روزی گذشت و زخم بکتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها کردند. رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, که به کمک حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودکی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر, بی خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانکه بود بی پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانکه نه خوردن
می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانکه گوئی چیزی نشنیده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می جوشید و در پی بهانه ای می گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بکتاش نامه های آن ماه را که سراپا از سوز درون حکایت می کرد یکجا جمع کرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که از دیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث یکباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بربست. ابتدا بکتاش را بند آورد و در چاهی محبوس ساخت, سپس نقشـﮥ قتل خواهر را کشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفکنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین کردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محکم بستند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی, بلکه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جوانی, آتش بیماری و سستی, آتش مستی, آتش از غم رسوایی, همـﮥ اینها چنان او را می سوزاندند که هیچ آبی قدرت خاموش کردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش می رفت و دورش را فرا می گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می برد و غزل های پرسوز بر دیوار نقش می کرد. همچنان که دیوار با خون رنگین می شد چهره اش بی رنگ می گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر چون پاره ای از دیوار بر جای خشک شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد.
روز دیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:
نگارا بی تو چشمم چشمه سار است
همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط کردم که تو در خون نیائی
چون از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهی بر تابه آخر
نمی آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه
که در دوزخ کنندش زنده آنگاه
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون
به آتش خواستم جانم که سوزد
چه جای تست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می بشویم
بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی
که نوشت باد, ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی
چون بکتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار کرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شکافت .
نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست و کوته شد فسانه
رابعه 4
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش کوس گوش فلک را کر کرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تیز کرد و قیامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینکه نزدیک بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشیده ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و یکسر بسوی بکتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچکس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست. این سپاهی دلاور رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید.
اما بمحض آنکه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی شتافتند دیّاری در شهر باقی نمی ماند. حارث پس از این کمک پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبید نشانی از او نجست. گوئی فرشته ای بود که از زمین رخت بربست.
همینکه شب فرا رسید, و قرص ماه چون صابون , کفی از نور بر عالم پاشید؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامهای به او نوشت:
چه افتادت که افتادی به خون در
چون من زین غم نبینی سرنگونتر
همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه می خواهی زمن با این همه سوز
که نه شب بودهام بیسوز نه روز
چنان گشتم زسودای تو بی خویش
که از پس میندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در برخویش بسته
اگر امید وصل تو نبودی
نه گردی ماندی از من نه دودی
رابعه 3
آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع [b]پس از نوشتن, چهرﮤ خویش را بر آن نقش کرد و بسوی محبوب فرستاد. بکتاش چون نامه را دید ازروان غزلها می ساخت و به سوی دلبر می فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق تر و دلداده تر می شد. مدتها گذشت. روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنکه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم کشید که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:
که هان ای بی ادب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من
که ترسد سایه از پیراهن من
عاشق نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه حکایت است که در نهان شعرم می فرستی و دیوانه ام می کنی و اکنون روی می پوشی و چون بیگانگان از خود
می رانیم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی دانی که آتشی که در دلم زبانه می کشد و هستیم را خاکستر می کند بنزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سرو کار داشته باشد. جان غمدیدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانـﮥ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه ام دور شوی.»
پس از این سخن, رفت و غلام را شیفته تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ها می گشت و می خواند:
الا ای باد شبگیری گذرکن
زمن آن ترک یغما را خبرکن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی

